تبلیغات
نی نی بلاگ




نی نی بلاگ

Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

» اولین باری که من پارک ارم رفتم !! ... عمومی ,

: جمعه 4 مرداد 1387 :

میبینید دفعه قبل چقدر با عجله به روز کردم ٬ باور کنید همش بخاطر کمبود وقته !!!!

 

****

آره گفتمتون که دیگه واسه خودم مردی شدم !

پریروز برای اولین بار رفتم پارک ارم

اونجا با دوست جونم "  شکیبا "  ماشین برقی و هلی کوپتر سوار شدم .

و تنهایی اسب دوار هم سوار شدم

و بدون استثناء از هیچکدوم هم نمیخواستم پیاده شم .

تازه ماشین برقی بزرگ هم با بابایی سوار شدم ولی تا

نوبتمون بشه بیچارشون کردم !!!

اینقده گریه كردم و تلاش كردم كه از لای نرده ها برم توی پیست

كه همه از خنده روده بر شدن !!!

مامانی میگفت مثل " تماشاگر نماها " میخواد از لای میله ها بره تو !!!

شدیدا"  هم دلم میخواست سوار ترن هوایی بشم ولی از بخت بد اونجا نوشته بود :

 

" از سوار نمودن افراد زیر ۱۴ سال معذوریم "

 

بعدش رفتیم قلعه سحرآمیز و اونجا رفتیم " سینمای چهار بعدی " اولش مثل آدم

بزرگا نشستم و تماشا كردم كه یهو دیدم همه آدم گنده ها دارن جیغ میزنن با خودم

گفتم حتما"  چیز ترسناكیه ٬ پس از مامانی خواهش كردم كه بغلم كنه تا سرم رو روی

شونش بذارم .

از بخت بد رفتنمون هم یه دفعه ایی شد و مامانی دوربین همراهش نبود

تا از الگانسی كه توی پارك ارم برام اجاره كرده بود تا سوار شم عكس بگیره .

حالا چند عكس براتون میذارم كه تاحالا ندیده اید :

رادین در سراب نیلوفر - كرمانشاه

 

رادین در غار قوری قلعه

 

رادین در دریاچه زریوار درحال پاروزدن

 

فعلا تا دفعه بعد یاحق !!!


ویرایش شده در جمعه 4 مرداد 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ

نوشته شده در جمعه 4 مرداد 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من بعد از چند ماه اومدم ؟!! ... عمومی ,

: پنجشنبه 20 تیر 1387 :

Smileyسلام

میدونم كه خیلی دیر اومدم

خوب این مدته مامانیم كلی سرش شلوغ بود برا همین نمیرسید كه رایانه رو روشن كنه !!

***

خوب براتون بگم كه اولا با همتون قهرم !!!

چون هیچكدوم نیومدین سر قراره بازارچه ...Smiley

***

من الان دیگه یك و نیم سالگی رو گذروندم

دیگه الان مامانی و بابایی كافیه یه چشم به هم بزنن تا من رو اون دور

دورا در حال دویدن ببیننSmiley

دیگه الان راه كه میرم هیچی میدوم

دیگه الان غذا همه چی میخورم ( البته اگه میل داشته باشم )

دیگه الان به اسباب بازیهام میگم هاپو ٬ پیی (پیشی)

دیگه الان صدای حیوونارو در میارم مثل : بع - ماو - هاپ- گارگار

دیگه الان راحت سوار ماشینم میشم و پا میزنم

دیگه الان زمانیه كه گاهی جیغ دور و بریا از دستم در میاد

دیگه الان زمانیه كه خونه مرتب نمیمونه ٬ كابینت ها ٬ كمدها ٬ یخچال مادرجون و غیره در آنی روی زمین پخش میشه !!!

دیگه تا آهنگ شاد میشنوم نانای میکنم.

دیگه تا صدای اذان و قران میشنوم منم باهاش صدا در میارم.

دیگه الان زمانیه كه من معنیه لج كردن ٬ قهر كردن و داد زدن رو میدونم!

دیگه الان زمانیه كه تاب سوار میشم ٬ از پله های سر سره میرم بالا و سر میخورم ٬الاكلنگ بازی

میكنم و ...

بازم بگم ؟!! تصورتون از من كامل شد !!!Smiley


ویرایش شده در جمعه 21 تیر 1387 و ساعت 09:07 ق.ظ

نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر 1387 و ساعت 12:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» و اینك بازارچه ... عمومی ,

: یکشنبه 21 بهمن 1386 :

Smiley

یادتونه وعده یه بازارچه رو داده بودم

بالاخره زمانش رسید

دوستان حامی در بازارچه پیام امید مثل هر سال غرفه دارن

 

من و بابام در بازارچه

میخواید بدونید چی ؟!؟

فقط قول بدین دهانتون آب نیافته !!!

 

غرفه بچه های بلاگر - حامی

 

یه چیزه دیگه و اونم اینكه اونجا بساط بچه ها هم براهه !!!

اینم عكسای سال گذشته !!!

 

بچه ها در بازارچه

 

و یه وعده بهتر و اون اینكه مكان امسال بسیار بهتر از پارساله

و اینهم پوستر مراسم ...

 

پوستر

 

مكان: خ ولیعصر . پایین تر از پارك وی . روبروی سوپر استار تالار سپید

زمان : ۲۴-۲۵-۲۶ بهمن ماه از ساعت ۱۰ صبح تا ۹ شب

اما قرار ما جمعه ۲ تا ۵ بعد از ظهره

 

منتظر دیدار تمام نی نی های بلاگر هستم

آّبروم رونبرید مثل پارسال حتماً بیاید .

 

لوگوی مراسم


ویرایش شده در دوشنبه 22 بهمن 1386 و ساعت 07:02 ق.ظ

نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن 1386 و ساعت 05:02 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» اولین برفی كه من درك كردم ... عمومی ,

: سه شنبه 18 دی 1386 :

سلام

اینبار تلافی دفعه پیش رو درآوردم

مگه نه !!!!

آخه برف اومده

كلی

مامانی و بابایی برام آدم برفی ساختن

آخه من هنو كلی كوچولوام !!!!

 

بهم میاد اینو من ساخته باشم ؟!!!

 

میبینید اینجا هم نشستم رو پای آدم برفیم

راستش حیاطمون سر بودش

مامانی ترسید بخورم زمین

برا همین منو نشوند رو پای آدم برفی !!!

این اولین برفیه كه من دركش كردم

راستش خیلی سرد بود !!!!

 

من نشستم رو پای آدم برفیم

این ژست من یعنی دالی

این كار رو تازه یاد گرفتم !!!!

تا بهم میگن رادین دالی فورا این كار رو انجام میدم !!!

البته دومین عكس رو به حساب بی لباسیم نذارین

مامانی چونكه پرو پاچه من سوخته توی شورتم یه پوشك میذاره

روش شورت پلاستیكی دكمه دار میبنده شاید پروپاچه من خوب شه !!!

 

داااالییییی

 

این عكسم مال زمانیه كه دایی پژمان كلی متن برا كلوپ استقلال نوشته بود

تا اینكه من از راه رسیدم و چون دكمه دیگه ای جز ریست رادستم نبود اونو فشار دادم

فقط به خودم اومدم دیدم مامانی منو برداشت و در رفت . hee hee

البته رفتم بعدش دایی رو سفت بغل كردم و مراتب همدردیم رو باهاش اعلام كردم .

 

من كامی دائیم رو ریست كردم

 

****

كارای جدید و اتفاقات تازه :

۱- چون تازه راه رفتن رو یاد گرفتم از جایی به طرف مقابل میدوم گاهی سوتی میدم

مثل چند روزه پیش كه بطرف در حموم مامانجی اینا دویدم و خودم رو روی در انداختم

فكر میكنید چه اتفاقی افتاد ؟!!! هیچ در حموم باز بود ...

۲- رومیزی مامانجی رو كشیدم چون چای داغ روش بود ریخت و تمام سینه ام سوخت

البته الان كاملا خوب شدم .

۳- كافیه یه نفر ادای گریه رو در بیاره ٬ آنچنان گریه ای راه میندازم كه بیا و ببین ...

مامانی اینا به جای اینكه منودعوا كنن گریه میكنن !!!!

۴- هركی میپرسه دوسم داری باحركت سر بهش میگم آره با حركت ابرو میگم نه ؟!؟ بالاخره

دوسش دارم یا نه ؟!!!

۵- بین غذاها لوبیا پلو ٬ پلو با آب گوشت ٬ پلو با جیگر ٬ پلو و فسنجان و سایر پلوها رو دوس

دارم ...گاهی هم سیب زمینی با تخم مرغ رو با اشتها میخورم

۶- فقط لالایی رضا صادقی رو دوس دارم ٬ هر لالایی كه برام میخونن غیر اون گریه میكنم .

whistling

۷- وقتی باباهی كامپیوتر ببخشید رایانه سرهم میكنه منهم میرم توی كیس كمك !!! نمی

دونم چرا نمیذارم من پیچ گوشتی رو بزنم به مادر برد!!!!! thinking

 

*****

یه خبر !!!! star

هفته آخر بهمن چهارشنبه ٬ پنج شنبه و جمعه

بازارچه پیام امید در تالار سپید

پایین تر از چهار راه پارك وی

در حال انجامه !!!!

اخبار تكمیلی رو از سایت پیام امید بخونین

شاید ماهم باز غرفه داشتیم .

 

فعلا دوس جونا خداحافظ همتون


ویرایش شده در یکشنبه 21 بهمن 1386 و ساعت 04:02 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 18 دی 1386 و ساعت 05:01 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من یکساله میشوم ... عمومی ,

: یکشنبه 9 دی 1386 :

سلام به همه دوستای گلم

میدونم خیلی خیلی دیر کردم

ولی آخه ما اصلا خونه نیستیم

یعنی هرشب دیروقت میایم

و روزایی هم که خونه ایم اینقدر کار هست که اصلا فرصت نمیشه

منهم جدیداً کلی بزرگ شدم

و اصلا نمیذارم مامانیم تکون بخوره فوراً تا مشغول کاری میشه اعتراض میکنم .....

بگذریم thinking

***

من دیگه الان این کارها رو دیگه یاد گرفتم :

- تا صدای موزیک میاد دست میزنم و سرم رو تکون میدم .(نا نای میکنم )

- چشمک میزنم (با عشوه گری )

- وقتی سر و صدا زیاده منم جیغ میزنم .hee hee

- وقتی کسی میخواد بره یا ما میخوایم بریم خونمون با طرف مقابل بای بای میکنم .

- راه میرم .

گاهی هوس دویدن به سرم میزنه مبل رو ول میکنم و بطرف دیوار مقابل می دوم .

- کلماتی مثل آبو (الو) - عم ( عمه ٬ عمو٬ دایی) - بوف ( غذا) - آبببب ( آب) - خخخ( حیوانات)

- دیگه از غذاهای مامانم اینا میخورم چون دندونام شده ۶ تا !!!!

- بی سر و صدا و در نهایت خونسردی همه چیز رو بهم میریزم whistling

 

***

دیشب تفلدم بودش star

رادین و کلاه بوقی

یه تفلد بزرگ که هشتاد نفر اومده بودن به صرف شیرینی و میوه

و رقص

رقص یک پرسپولیسی

 

دلم میخواست همه دوست جونای وبلاگیم رو دعوت کنم ولی جا خیلی کم بودش

همینجوری همه میگفتن مگه عروسیه

اینم کیک تفلدمه

کیک جوجه ای

اینم نورافشانی کیک من

 

مامانیم توی تفلدم از همه تونست تشکر کنه جز یه نفر

که مثل همیشه مارو شرمنده خودش کرده

درسته خاله نیوشای گلم رو میگم Smiley

خاله نیوشا هزارتا تشکر هدیه های زیبات به دستم رسید

دوست دارم خاله گلی

***

من این دوماهه سر دندون درآوردن خیلی بی میل بودم به غذا

برای همین وزن پایان ماه پیشم ۷۰۰/۸

قدم هم : ۷۲

مامانیم خوشحاله چون این ماه دارم بهتر غذا میخورم .

البته برای یکسالگی هنوز نرفتم دکتر

فعلا خداحافظ


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در یکشنبه 9 دی 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» ما اعتراژ داریم.... پوشك دراژ داریم ... عمومی ,

: پنجشنبه 19 مهر 1386 :

                            سلام . برین كنار كه خیلی اسبی ام.Smiley

                         هر كی بیاد جلو میخورمش

دیروز عصری تو خونه لالا كرده بودم كه با صدای بابای كیان دوستم از خواب پریدم.میگفت كه شیر خشك هومانای پاكتی از 2750تومان یه هویی شده 3900تومان.

اخه این چه و ضعشه هی میخوایم ما نی نی ها قاطی سیاست نشیم نمیشه

تو جایی كه اگه كسی تورم رو 2 رقمی اعلام كنه دشمن مملكت شناخته میشه یه شبه شیر خشك ما  نی نی ها48% گرون میشه.

اینقدر شاکی بودم که میخواستم برم بیرون گرد و خاک کنم که بردنم زیر دوش

 آب یخ تا آروم بشم.

                           

                بعدشم چون صبر اومد منم بی خیال گرد و خاک شدم.

                                    

حالا از دیشب من با مامان بابای بیچاره راه افتادیم توی خیابونا و میگردیم ببینیم كی هومانای خرید قبلی داره تا بگیریم ذخیره كنیم.

میخوام همینجا اعتراض خودمو به گوش شنوایی در صورت وجود اعلام كنم و میگم كه اگه سر كوچه بعضی ها كه گوجه فرنگی همیشه ارزونه شیر خشكم ارزونه و همه دارن دروغ میگن كه گرون شده؟

آخه مگه ما نی نی ها چی میخوریم بجز شیر خشك كه بعضی ها میخوان

حقمونو بخورن.

اگه شیر گیرمون نیاد باید بشینیم شصت پامونو بخوریم.

                               

به همین راحتی ها نیست كه. اخه ما نی نی ها وقتی به یه شیر خشك عادت

 كنیم به این راحتی ها نمیتونیم بذاریمش كنار و بریم سراغ یه مدل جدید. آخه دلی دردش میگیره.

حالا دوستای منم هر كی معترضه نظرشو بنویسه. میخوایم بگیم مسئولا بخونن .

البته اگه كسی احساس مسئولیت بكنه.

راستی تا یادم نرفته :

وزن من در ۹ ماهگی : ۸ كیلو و ۲۵۰ گرم

قد من در ۹ ماهگی : ۶۹.۵ سانتی متر

۴ تا هم دندون تیز دارم الان که خیلی ها تیزیشو حس کردن.

دوست دارم دنبال این اعتراض رو بگیرینا فقط هم شما میتونین این کارو بکنین نه

کس دیگهSmileySmiley 


ویرایش شده در جمعه 20 مهر 1386 و ساعت 02:10 ق.ظ

نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر 1386 و ساعت 03:10 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» سلام من كم كم نه ماهه میشم !!! ... عمومی ,

: یکشنبه 1 مهر 1386 :

سلام سلام

 

سلام

 

میدونم كه خیلی دیر اومدم ولی مشغله زندگی زیاده Smiley

توی این تقریبا دوماه من دیگه یاد گرفتم مبل رو بگیرم و وایسم

من وایمیسم !!!

سوار فیلم میشم

سلام فیله !!!

ماشین بازی میكنم

رادین و ماشین

باخودم توی آینه دماغ بازی میكنم

رادین در آینه

مامانی غافل بشه از مبل میپرم پایین

رادین آویزون شده

نیلوفر خواهر دوقلوم رو میخورم

من و نیلوفر بعد از 6 ماه

كلاه گیسم قشنگه !؟!

رادین با كلاه گیس

مامانی كمربند كریر رو نبنده فوری میام بیرون

رادین در بیرون كریر

دیگه قشنگ میشینم توی لگن آب بازی

رادین در لگن

 

***

نكته ۱ - تا حالا یكبار مامانجی موهام رو كوتاه كرده .

نكته ۲ - آهنگ میشنوم با حركات موزون دست و سر و چرخش مچ نانای میكنم .

نكته ۳ - علاقه زیادی به ایستادن دارم . تا میبینم جایی رو میشه گرفت میگیرم و وایمیسم .

نكته ۴ - علاقه زیادی به كشتی گرفتن با بابایی دارم .

***

خاطره ۱ - یك روز صبح بابایی و ماتمانی باصدای جیغ من از خواب پریدن . فكر میكنید چی شده بود ؟!!!هیچی فقط اینجانب از لای نرده های تختم رد شده بودم و سرم به تخت گیركرده و بنده آویزون شده بودم .

خاطره ۲ - فردای همانروز بابایی مامانی رو صدا كرد و گفت بیاین شازده پسر رو ببینید !!! تصور میكنید مامانی چی دید ؟ نه !!! بنده توی تختم ایستاده بودم و عروسكای موزیكال بالای تختم رو از جا كنده و مشغول خوردنش بودم .

خاطره ۳ - اگه ببینم مامانیم داره میره سركار دنبالش گریه میكنم . یه روز صبح مامانی پاورچین پاورچین از در خونه رفت بیرون و خوشحال از اینكه من بیدار نشدم و گریه نكردم .... یهو یادش افتاد كه چیزی جا گذاشته همچین كه در رو باز كرد دیدش من ذوق كنان از برگشت مادر از جا پریدم ....

***

راستی ۱۶ شهریور تولد باباهی مهربون بودش

باتاخیر تولد باباهی مهربون رو تبریك میگم

 

تفلد باباهی مهربون

***

 

درست در سن هشت ماهگی اینجانب دوتا دندون كوچولو در فك پایینم درآوردم Smiley

ماه گذشته وزن من یه تكونی خوردش !!!

وزن من در هشت ماهگی : ۸ كیلو و ۱۰۰ گرم

قد من در هشت ماهگی : ۶۸ سانتی متر

 

خدافظ


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در یکشنبه 1 مهر 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من برگشتم ... عمومی ,

: یکشنبه 21 مرداد 1386 :

سلام

 

 رادین پیشی

بالاخره بعد از دو ماه تونستم با مرتب كردن تقریبی وبلاگم برگردم

راستش بعد از پاك شدن وبلاگم در اثر سوختن سرور میهن بلاگ

در آمریكا ٬ كلی روحیه ام تضعیف شده بود و اصلا دست و دلم به

نوشتن وبلاگم نمیرفت ....broken heart

 

بابائی مهربون Smileyكمك كرد و مطالب قبلی رو از مدیران میهن بلاگ گرفت

و مامانی امروز كه اولین روز تعطیلات تابستونیشه عكسای وبلاگم رو

وارد وبلاگ كرد به شكل سابق ولی تاریخها به هم خورده ...worried

 

بگذریم ...thinking

 

مجبورم اتفاقات این دو ماه رو به اجمال بنویسم : whistling

 

۱۰ خردادماه خاله نیوشام از آمریكا به ایران اومد و برای من كلی هدیه های زیبا آورد ٬ خاله نیوشا جونم ممنونم    همین روز به تولد خاله نیوشا جون رفتیم و كلی خوش گذشت star

رادین و خاله نیوشا

۱۹ خرداد اولین آناناس تازه زندگیم رو خوردم . خیلی خوش ممز بودش من دوسش دارم .

 رادین و آناناس 

۲۳ خرداد با مامان و بابایی و مادرجون و عمه ملیكا رفتیم آستارا - اردبیل . كلی عكسای خوشكل توی این سفر كه اولین سفر زندگیم با ماشین بود گرفتیم و من برای اولین بار رفتم توی دریا . هرچند زیاد خوشم نیومدش .

رادین سیاه سوخته

رادین در دریا 

۲ تیرماه برای اولین بار بدست خودم لحجه ام رو تقویت كردم و نون بربری خوردم . همین روز تنهای تنها روی صندلی نشستم .

رادین و بربری

 رادین بر صندلی

 

۷ تیرماه ما به خونه خودمون اسباب كشی كردیم . توی خونه جدید اتاق من و بابایی مشتركه . مامانی میگه پدر و پسر باهم میرن و بر ضد من توطئه میچینن .hee hee

 

۱۵ تیرماه تولد آرتین جون ( پسردائی مامانیم ) و برادر خاله بهاره رفتیم .اونجا برای خودم كلی روروك بازی كردم .whistling

آرتین و رادین

 

 

پا توی كفش بزرگترا 

۲۰ تیرماه از این روز شبا سر خوابیدم با مامانیم دعوام میشه . چون من میخوام بیدار باشم و بازی كنم و مامانی میخواد بخوابه . 

۲۲ تیرماه اولین سرلاك عمرم رو تجربه كردم .

 

رادین با دهان سرلاكی 

۲۳ تیرماه دایی پژمان تصادف كرد و دو استخوان پاش شكست مجبور شدن عملش كنن و توی پاش پلاتین كار بذارن منم چند بار رفتم بیمارستان عیادتش . از این تاریخ به بعد بهش میگیم دایی پا طلائی .دعا كنین پاش زودتر خوب شه چون خیلی داره اذیت میشه  

امان از آب سرد توی حموم

 

رادین و آب سرد 

۶ مرداد منهم به دارندگان موبایل اضافه شدم . البته از نوع گوشی موبایل دارش فقط . یه موقع هایی جو گیرمیشم گوشی رو تا نصفه میكنم توی دهنم و بنا میكنم به داد زدن احتمالا با طرف دعوام شده

رادین و موبایل

۱۲ مردادماه  من به كمك مبل وایسادم البته الان برای حركت از روشهای غلت خوردن و گاه گداری اگه حسش بود از روش سینه خیز استفاده میكنم .البته اگه مامانی یا بابایی دستامو بگیرن شروع میكنم به دویدن راست میگم به خدا .

 

رادین وایساده

 

رادین و خرسی قل خوردند و لب پرتگاه لم دادن

 

۱۹ مرداد ماه  هر وقت خوابم بگیره بی رو در وایسی همونجا وسط اتاق میخوابم .

 

 رادین خوابیده

 

این ماه برای چكاب ماهیانه رفتیم

وزن من در این ماه : ۷.۳۰۰

قد من در این ماه : ۶۶

مامانی خیلی ناراحته چون رشد من در این دو ماه ثابت بوده

نمیدونه باید چیكار كنه

broken heart

یه ماهی هست بابا و آبه میگم

باباییم حال میکنه

حالا هم خوابم میاد خدافظ


ویرایش شده در دوشنبه 22 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 06:08 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» اولین ۴شنبه سوری من ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام سلام

 

 

امروز چهارشنبه سوریه اولین چهارشنبه سوریه من حالا توی پی نوشت از خاطره چهارشنبه سوریم براتون مینویسم 

هی به باباهی گفتم برام نارنجك بخر میخوام نارنجك بندازم گفتش نه عزیزم اونا خطرناكه . حالا قرار شده عصر بره برام از ترقه های بی خطر بخره تا بلایی سرم نیاد .

قابل توجه همه دوست جونای عزیزم  یه وقت از ترقه های غیر استاندارد استفاده نكنیدها اونوقت شب عید و آجیل و شیرینی  و شكلات و .... از همه مهمتر عیدی ها رو از دست میدین خدای نكرده و اونوقت ممكنه همه عید رو مجبور باشین توی بیمارستان بمونین ( اینم پیام اخلاقی این پست بودش )

****

كارهایی كه من توی این مدت یاد گرفتم یا شاید مامانیم یاد گرفت : 

            ۱۲ اسفندماه  مامانیم كشف كرد كه من با آهنگ لالاییه گوگوش و رضا صادقی ساعتها میخوابم البته اگه گشنه ام نباشه . برا همین از این روز به بعد این دو آهنگ توی خونه ما قطع نمیشه تازه مامانی این دوتا آهنگ رو توی گوشی موبایلشم ریخته تا بیرون هم ازشون استفاده كنه I don't know( پیرو ضرب المثل معروف كه میگه بچه خوابش قشنگه )

            ۱۵ اسفندماه  بالاخره مامانی بعد یكهفته تلاش موفق شد كه واكسن منو بزنه و این به این خاطر بودش كه مامانی یكهفته تمام میرفت مركز بهداشت محلمون و چون مسئولش نمیومد سركار موفق نمیشد . به من واكسنهای ب ث ژ ٬ فلج اطفال و هپاتیت نوبت دوم رو زدند و بعدش من چنان جیغی سر خانوم پرستار زدم تا بار آخرش باشه كه مامانم رو سركار بذاره 

           ۱۶ اسفندماه  مامانیم كشف كرد من به عروسك كوكی موزیكدارم علاقه مندم . هروقت كه اون رو كوك میكنه و بالای سرم میذاره من ساعتها باهاش اختلات میكنم به قسمتی از اختلات ما توجه كنید : ( آقووووووووووووووو خنده آخخخخخخخخخخخ خنده و ..... )

من و عروسك كوكی

           ۲۰ اسفند ماه  برای اولین بار رفتم فروشگاه و یك بسته شكلات رادین فندقی خریدم .

تا حالا طعم بستنی زعفرونی نونی ٬ آب هلو و انبه ٬ آب جوشیده - عرق نعناع و نبات و آب خالی رو غیر از شیر تجربه كردم . اصلا شیشه و پستونك رو دوس ندارم 

یك هفته اس كه آب دهنم راه میافته و مرتب دستم رو كامل میكنم توی دهنم  بهم شك كردند كه درحال دندون درآوردن باشم  خوب میخوام چلوكباب خوردن رو شروع كنم .

 

دستام رو میخورم !!!!

 

یه ماهیه شبا خوب میخوابم و صبح ساعت شش بیدار میشم و صبحانه میخورم  به قول بابا رضا كارمند كوچولوام دیگه ( البته دیشب كه مامانی این خبر رو به مامان زری داد تا الی صبح بیدار بودم  )

 

****

بلاهایی كه تاحالا سرم اومده :  

         ۳ اسفندماه  توی ماشین با بابایی و مامانی داشتیم میرفتیم كه یهو ترمز ..... من ولو شدم از توی كریر بین دوتا صندلی 

         ۸ اسفندماه  توی كریر خوابیده بودم كه مامانی اومد بغلم كنه ٬ سرم خورد به میز شیشه ای آشپزخونه 

       ۲۲ اسفندماه  مامانی میخواست ناخونام رو بگیره تا اینقدر خودم رو خط خطی نكنم اشتباها از ته گرفت بعدش خون اومد 

                                    این پست رو سه بار نوشتم چون دوبار پریدش

 

از خاله دریا درخواست میكنم اون آهنگ رو از روی وبلاگش ورداره چون همیشه هنگ میكنه و باعث میشه صفحات اكسپلو.... بسته شه

 

من و صهبا دختر عموم


نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 14:46 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» سال نو مبارک ... ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام به همه دوستای گلم

سال نو به همتون مبارک  امیدوارم سال خوبی داشته باشید

خنده اول سال 86

خانواده به من میگن علیمردان خان مثل بابایی حالا چرا ؟! خوب نگا كنین

علیمردان خان

اینم عكس من و خواهر دوقلوم نیلوفر

من و نیلوفر

خوب من پسرم دیگه ٬ نگا كنین رفتم رو درخت 

من گیلاسم !!!

رادین فوتبالیست

به كفشام دقت كنین !!!

چهارشنبه سوری باباهی منو از روی آتیش پروند زردی من رو به آتیش تحویل دادو از آتیش سرخی تحویل گرفت .

برای تحویل سال  من کلی خوابم میومد همش سرم میافتاد و ایستاده میخوابیدم ولی باباهی و مامانی کلی زحمت کشیدن و منو بیدار نگه داشتن که اولین سال تحویل سه نفرمون رو بیدار بمونم  بعد از سال تخویل بابایی به من و مامانی دشت اول سال دادش .

بعدش هم رفتیم خونه مادرجون و مادر جون بهم یه تاب عیدی داد و عمو و زن عمو جون هم بهم یه ساعت دیواری قشنگ و یه قاب عکس هدیه دادن . بعد از اون رفتیم خونه مامان زری و بابا رضا و از اونها یه کارت پستال قشنگ به همراه بیست هزار تومان پول عیدی گرفتم . دایی پژمان هم یه پتو برای نوجوانیم بهم داد .

و یه شیرینكاری كه از روز دوم سال ۱۳۸۶ یاد گرفتم :

دیگه وقتی مامانی یا بابایی زیر بازوم رو نگه میدارن میشینم و پا میشم


نوشته شده در شنبه ۰۴ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 14:33 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» سه ماهگی من و دوازده بدر ... ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

من سه ماهه شدم چون دیگه باباهی و مامانی رو میخندونم

من . باباهی و مامانی

وقتی شیر میخورم مست میکنم

من مستم ساقیا باده بده

همچین شصتم رو میخورم که همه گشنشون میشه

شصت من الان سی و نه شده

کافیه مامانی غافل بشه اونوقت منو اونجایی که گذاشته پیدا نمیکنه

من راه میرم

دیگه ترجیح میدم بشینم به جای خوابیدن

میشینم

به جای سیزده بدر میرم دوازده بدر

دوازده بدر و شكوفه ها

***

روز یازدهم سالگرد باباهی بابا پیام بودش دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا و باباهی پسرش رو به بابا بزرگ نشون داد میدونم که بابا احمد منو از اون بالای ابرا دیدش .

روز دوازدهم دسته جمعی با خاله و دخترخاله های باباهی و مامان بزرگ و عمو پیمان اینا و مامان و باباهی مامانیم رفتیم یه باغ توی شهریار خیلی خوش گذشت

سیزده بدر امسال رو با مامان و بابا و مامان زری و بابا رضا رفتیم پارک پردیسان ٬ درحالیکه بارون بشدت میبارید و هممون خیس شده بودیم . هرچی باشه بارون رو هم باید تجربه کنم دیگه .

رفتیم دکتر برا چکاب ماهیانه

وزن من توی این ماه ۵.۷۰۰ گرم

و قد من ۵۸ سانتی متر بود .


نوشته شده در یكشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 15:47 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من چهار ماهه میشوم ... ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

میدونم که فاصله این پست و پست قبلی خیلی زیاد شد ٬ آخه میدونید دقیقا زمانیکه میخواستم پست جدیدم رو بنویسم عموی بزرگ بابا یی از دنیا رفت و ما کوله بار سفر رو بستیم و به کرمان رفتیم .

فکر کنم نگفته بودم که من اصالتا کرمانی هستم و تمام فامیلهای بابا ییم هم کرمان زندگی میکنن .

به هر حال عذر من رو بپذیرید که اینبار خیلی تاخیر داشتم

 

***

 

و اینک اخبار این ماه :

۲۱ فروردین از این روز رسما داریم دنبال خونه میگردیم تا بابایی و مامانی بخرن و خونه دار شیم . هنوز که چیزی پسند نکردیم

من در حال نوشتم وبلاگم

۲۲ فروردین من چون مرد بزرگی شدم از این شب به بعد توی تخت خودم ٬ توی اتاقم میخوابم . اصلا هم نمیترسم . شبا از ساعت ۱۲ میخوابم صبح ساعت ۷ بیدار میشم شی شیری میخورم و دوباره میخوابم تا ۱۰-۱۱ . البته اگه نصفه شب بهم شیر بدن توی خواب میخورم و دست رد بهش نمیزنم .

من خندون توی تخت در اولین شب اقامت

        مامانی برا اینکه احیانا اگه بیدار شدم صدام رو زودی بشنوه همون تاکی واکی که خاله نیوشا برام از آمریکا فرستاده بود میذاره بالای سرم . اینجوری حتی صدای نفسهام رو هم میتونه بشنوه .

۲۳ فروردین  به اولین عروسی عمرم رفتم . مامانی اولش میخواست برا اینکه خسته نشم منو نبره ولی مادر جونم از مامانی خواست منو بیاره . منم مثل یه آقای گل روی میز دراز کشیده بودم و رقصیدن خانوما رو نگاه میکردم . و موز و شیرینی میخوردم

من و بابام داریم میریم عروسی

        فقط آخر مجلس یه خرابکاری بزرگ کردم( از نوع ناجورش ) که به یه حموم نیاز داشتم .این قیافه مامانیه در اون لحظه

من بعد یه خرابكاری ناجور

۲۶ فروردین  همونطور که در بالا هم گفتم عموی باباهی از دنیا رفت و ما رفتیم کرمان . این اولین مسافرت من با قطار بودش . مثل همیشه من مثل یه آقای گل اصلا مامانیم رو اذیت نکردم و توی کرمان زبانزد شده بودم .

من و دو تا از هم سنام توی كرمان

      تازه توی قطار هم برای خودم یه بلیط داشتم و روی تخت خودم در طبقه دوم خوابیدم .

من و تختم توی قطار

۱ اردیبهشت  دیگه آقو نمیگم و این برای مامانی و باباهی خیلی عجیبه  به جای آقو از یکسری اصوات کش دار برای صحبت کردن استفاده میکنم و وقتی باباهی و مامانی به من توجه نکنن اینقدر آواز میخونم تا بیان بالای سرم ٬ انوقت براشون یه قش قش خنده سر میدم تا دیگه دلشون نیاد از بالای سرم بلند شن

۴ اردیبهشت  این روز من آب هندونه رو تجربه کردم و خیلی خوشم اومدش .

۵ اردیبهشت از بس که من شیرینم یه جونور ناجنس نتونسته طاقت بیاره و صورت من رو به این روز در آورده

 از بس كه من شیرینم

***

 سه شنبه هفته دیگه من چهار ماهه میشم و این معناش اینه که مامانیم باید بره سرکار . من دیگه توی دل مامانیم نیستم ولی فهمیدم که هروقت مامانیم یاد این قضیه میافته بغضش میگیره . چند روز پیش به من میگفت کاشکی میشد میذاشتمت توی دلم تا با خودم ببرمت سرکار .

من میدونم مامانیم دلش برای من تنگ میشه وقتی بره سرکار ولی چه میشه کرد

قانون مرخصی شش ماه آخرشم تصویب نشد که نشد

ای داد از این زمونه 

حالا نی نی هایی که مامانتون هنو پیشتونه و مرخصیش تموم نشده فدر این روزاتون رو بدونین


نوشته شده در پنج شنبه ۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 11:04 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» ما خونه دار شدیم ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام

 

 

میدونید خوب شما حق دارید ولی مشکل اصلی اینه که من اصلا خونه نیستم که بخوام آپدیت کنم چون وقتی مامانیم میره سرکار منو میذاره پیش مامان زری . خوب اگه من یهویی جلوی مامان زری پاشم و برم بشینم جلوی کامپیوتر دایی پژمان میفهمه که من آدم بزرگی هستم برا همینه که وقت نکردم آپدیت کنم

 

****

از روز ۹ اردیبهشت روزا شیرم رو توی شیشه میخورم

 

دیگه مجبورم شیشه بخورم

 

از اواسط اردیبهشت اجسام رو با دست میگیرم قشنگ 

 

رادین وزنه بردار

 

وقتی باباهی باهام بازی میكنه غش غش خنده سر میدم ( ۱۴ اردیبهشت )

 

بابا و رادین در حال غش غش

 

پشه ها زیاد شدن مجبور شدم برم توی پشه بند

 

وای اینجا چه تنگه !!!

 

از ۷ اردیبهشت رفتم کلاس رانندگی

 

رادین راننده

 

****

راستی ما خونه دار شدیم

۱۲ اردیبهشت ساعت ۱۲ شب خونه قولنامه کردیم .

خونمون اینقده قشنگه تازه حیاط هم داره که توش برم دوچرخه سواری

****

روز ۹ اردیبهشت رفتم واکسن زدم خیلی آقایی کردم و اصلا گریه نکردم

 

این سری هم که رفتم پیش آقای دکتر جلالیان چکاب :

وزنم : ۶.۳۰۰ کیلوگرم

قدم :۶۱ سانتی متر

بودش .

 

 

تازگی ها یاد گرفتم ملچ و ملچ میکنم .

 


نوشته شده در پنج شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 11:19 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من پنج ماهه شدم ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام 

اینم خنده پنج ماهگی !!!

 

من دیروز پنج ماهه شدم 

 

وزن من : ۷.۸۰۰ کیلوگرم

قد من : ۶۳ سانتی متر

دور سرم :۴۲ سانتی متر

 

 

***

دیگه اسباب بازیهام رو میشناسم و باهاشون بازی میکنم

 

رادین و قطار موزیكال

 

این خرسی منه که همیشه باهاش کشتی میگیرم

 

رادین و خرسی

 

مامانی و مامانجی میگن : بچه خوابش قشنگه !!!

اینطور نیس ؟! 

 

رادین . خواب . پنكه

 

میدونید زیر پنکه خوابیدن خیلی میچسپه !!! منکه جلوی پنکه مست میشم .

میبینید پنکم هم مثل خودم کوچولوه !!!

 

من جدیدنا اگه حواسم نباشه تنهائی میشینم

وقتی میفهمم که نشستم میافتم زمین

رادین نشسته !!!

 

تا مامانی غافل میشه از کریر میام بیرون 

 

رادین از كریر میاد بیرون

***

مامانی و باباهی امروز از صبح دارن اثاثیه خونه رو کارتن میکنن خوب دیگه یه ماهه دیگه میریم سر خونه زندگی خودمون و من میتونم برم توی حیاط دوچرخه سواری

خاله نیوشا م از آمریکا اومدش دیدنمون و کلی لباسای قشنگ برای من آورد مرسی خاله نیوشا !!!

دیشب هم تفلد خاله نیوشا بودش منم رفتم تفلد

روزا وقتی حوصله ام سر میره یهویی شروع میکنم به حرف زدن و وقتی هم میخوام بخوابم برای خودم لالایی میحونم کلا بچه خودکفایی هستم

قرار شده از این به بعد کم کم خوردن حریره بادوم رو با روزی یه قاشق تا سقف یه پیاله شروع کنم ٬ بعدشم قراره سوپ ماهیچه با هویج و رشته فرنگی و برنج بخورم . عصرها هم باید شیر بخورم .

هفته پیش عروسی خاله مهسا بودش ٬ منو که نبردن بی انصافا تازه خاله مهسا بدون اینکه منو ببینه رفتش شیراز ٬ آخه چه جوری دلت اومد بدون اینکه منو ببینی بری !؟! حالا وایسا دختردار که شدی به دخترت محل نمیذارم

راستی در آستانه تفلد ۵ ماهگی من پرسپولیس ثابت کرد که سرور استقلاله

( به این میگن استفاده ابزاری   )


نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶ و ساعت 18:20 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» برید کنار من اومدم با عکسام . یوهوووو ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

سلام به همه خاله ها و عموهایی که لطف دارن و به من مرتب سر میزنن

دیروز من و بابا و مامان رفتیم عکاسی که هم از من فیلم بگیرن و هم عکس

اینم یه عکس از من که دارم دولپی غذا میخورم

آقای دکتر داشت از من فیلم میگرفت که بابائی بهش گفت :

آقای دکتر صورتش هنو به حد کافی کامل نشده ها ؟!!

آقای دکتر گفت : بله آقا اگه دنبال سبیلش میگردین ٬ هنو در نیومده !!

بعدش مامانی زد زیر خنده و برا همین قسمتی از فیلم من موجدار شدش!!!

یه جای دیگه هم آقای دکتر میگفت :

الان بچه شما شبیه ET و سایر موجودات فضائیه !!!

میگفت كه من صورت كاملم توی هفته ۲۸ معلوم میشه ٬

بعدشم كه یه سری عكس از سایر نی نی های دیگه محض تبلیغات نشون داد

كه بابا و مامان رو وسوسه كنه كه هفته ۲۸ هم یه ۴۰ تومن دیگه پیاده شن !!!

راستی یادم رفت بگم كه من الان دقیقا ۱۸ هفته دارم .

مامان وقتی فیلم منو دید گفت نگا كنین مثل تارزان از بند ناف گرفته و داره پرواز میكنه

آخه من یه دستم رو به بند ناف گرفته بودم و با دوتا پاهام داشتم لگد میزدم

تازشم با اونیكی دستم داشتم دولپی یه چیزایی میخوردم

خلاصه نمایشی اجرا كردم كه همه كلی خوششون اومد

جورابمم كه آبی آبی بود ٬ اینو آقای دكتر گفتش

بعدش بابا و مامان تصمیم گرفتند بریم سینما

تو راه سینما بابایی دائم شعرای عشقولانه برای من میخوند :

مثلا : پسرم !پسرم ! یا یه پسردارم شا نداره و ....

مامان هم همش میخندید

بعدشم بردنم سینما و اونجا كلی كیت كت و چیپس و پفیلاو ساندیس خوردیم !!!

شبش هم رفتیم خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ فیلمم رو اونا هم دیدن و اونا هم كلی

از خودشون برای من عشقولانه در كردند

امروز هم قراره بریم خونه مامان بزرگ و عمه ملیكا تا اونا هم شیرین كاریای منو ببینن

خوب دیگه زیاده عرضی نیس

باید بریم حاضر شیم

قربان همه شما

           بای بای


نوشته شده در جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵ و ساعت 17:38 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» اومدم بعد کلی تاخیر با خبرای جدید ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

 

سلام به همه خاله ها و عموهایی كه به من سر میزنند . از راه دور روی همتون رو میبوسم .البته خاله ها بهشون بر نخوره ها خوب هرچی باشه من هنو خیلی خیلی كوچولوام . فرك نمیكنم ایرادی داشته باشه كه روشون رو ببوسم .‌

ممنون كه همتون بهم لطف دارین و دوس دارین كه عكسای لحظه به لحظه ام رو ببینین . ولی میخواستم اینو بهتون بگم كه گرونه !!! بعدشم زیاد برام خوب نیس هی تند تند برم عكاسی . چونكه ممكنه اشعه ببینم اونوقت مث شگفت انگیزا بشم كه این بده !!!

هفته پیش با بابا و مامان و مامان بزرگ رفته بودیم دریا . خیلی باحال بود . منكه همینجوریش دائما تو دریام ولی وقتی مامانی هم تو آب بود من راحتتر شنا میكردم . اونجا فرزاد ( نوه عمه مامانیم ) به مامانی همش میگفت : خاله نمیشه نی نی رو بدی من برم باهاش تو آب با هم آب بازی كنیم . مامانی هم میگفت نه فرزاد جان نی نی با یه لوله كه به من وصله از بدن من غذا میگیره نمیتونه از من جدا بشه كه ...

خلاصه خوش گذشت با اینكه كم بودش . كاكشی من بزرگتر بودم میتونستم توی ساحل ماسه بازی كنم .

دیشب هم زلزله بودش . من شنیدم زلزله چن ثانیه اس ولی زلزله دیشب 4-5 ساعتی بودش . میدونید چرا ؟ چونكه دیشب خاله مهسا نامزدیش بود . كلی خوكشل شده بود . توی اون پیرهن صورتی تورتوری مث فرشته ها شده بود . بابا و مامانی هم كلی رقصیدن

. cpu ه كامپیوترمون سوخته . الانم دارم با كامپیوتر عمه ملیكا آپدیت میكنم . پس تا كامپیوترمون درست بشه خداحافظ .

نوشته شده در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۵ و ساعت 19:23 توسط : رادین درانی

حالا فهمیدین وقتی میگم زلزله بودش یعنی كه چی ؟

فردا هم قراره با بابا و مامانی بریم مسافرت . البته قرار بود سه روز پیش بریم ولی چون نامزدی خاله مهسا بودش مامانی و بابایی تصمیم گرفتن یه كم دیرتر بریم مسافرت . میخوایم بریم آستارا و اردبیل و سرعین و تبریز و .....

تازشم قراره بریم تو جنگل چادر بزنیم . اینقده خوبه !!!!

خوب من دیگه كم كم زحمت رو كم میكنم . دیر آپدیت كردم چونكه


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» اتاق من آبیه ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

این روزا هركی به مامانی میرسه میگه : كوچولو چطوره ؟!!

مامانیم هم میگه : كوچولو دیگه بزرگ شده !!

آره من دیگه كم كمك بزرگ شدم .

 اگه حسابش رو بكنی تقریبا 28 هفته گی رو پشت سر میذارم

 و شاید دقیقا سه ماه دیگه پاهام رو بذارم روی زمین .

 انگار همین دیروز بودش كه با عمو لك لك اومدم زمین

میگم حالا طبق گفته اون آقا دكتره دیگه قیافم معلومه!!!

 شما فكر میكنید من چه شلكیم؟!!

البته اولش روی زمین میخوابم و تا بخوام پاهام رو بذارم زمین یه یه سالی طول میكشه

جمعه هفته پیش با بابایی و مامانی و مامان بابای مامانی رفته بودیم بازار

و بابابزرگ یه ست كامل تخت خواب و كمد و ... اینا برام خرید

 اینقده خوشكله كه حد نداره !

كلی هم مامان بزرگ برام لباس و اسباب بازی و شیشه و پوشك و اینا خریده

تازشم دل همتون بسوزه تخت من مث آدم بزرگا خوشخواب داره

فكر كنم به این چیزایی كه مامان و بابابزرگ برام خریدن میگن سیمسونی

میدونید تمام وسایل من آبیه !

بابایی میگه بچه تو بابات استقلالی بود یا مامانت!!

منم که فعلا نمیدونم استقلال چیه ؟!!خوردنیه یا پوشیدنی ؟!

 البته این بابایی هنو اتاق منو تخلیه نكرده

بماند كه یه هفته اییه مامان حكم تخلیه رو بهش ابلاغ كرده !

 از دیشب هم مامانی و بابایی خونه تكونی راه انداختن

پرده ها رو دارن میشورن و دیوار اتاق بنده رو تمیز دارن میكنن !

دیشب اینقده خسته شدم

بعدش چون خسته شده بودم كلی به مامانی لگد زدم

اونم دلش دیگه درد گرفته بود از بس لگد زده بودم!!!

دایی پژمان میگه وقتی كه من دنیا اومدم به پرستاره میگه به جای اینكه با دست بزنه پشتم

با لگد بزنه تا تلافیه این لگدهای من درآد

میگم حالا درد داره اون زدن خانم پرستار ؟؟!!! اگه درد داره كمك؟!!!!


نوشته شده در پنج شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵ و ساعت 15:06 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» بالاخره موفق شدم ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

سلام  

تعجب نكنید كه من اینبار زرنگ شدم و زودی آپدیت كردم

آخه یه اتفاق مهم افتاده !

و اون اینه كه بالاخره موفق شدم اتاقم رو پس بگیرم !!

جونم واستون بگه كه امروز مامورین اجرای حكم تخلیه اومدن و اسباب بابایی رو ریختم تو كوچه

  

 البته زیاد نگران بابایی نشین منظورم از كوچه اتاق پذیراییه !!

خوب اونجا بهتره دیگه براش چونكه همیشه توی اتاق حوصله اش سر میرفت

تازشم دلش واسه مامانی میتنگید حالا منم بهش لطف كردم فرستادمش پیش مامانی

میبینید من چقدر بچه خوبیم  

خوب من دیگه برم كه مامانی منتظرمه بره بگیره بخوابه چون فردا باید بریم سر كار


نوشته شده در یكشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۵ و ساعت 23:51 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» اینم از اتاقم ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

بالاخره بعد مدتها این آقای سرویسکار محترم تشریف اوردن و کار کمد من رو تموم کردن میدونید آخه من همش منتظر بودم که کار اتاقم کامل بشه تا بیام درباره اتاقم براتون بنویسم .

شب عید فطر بودش که تخت و کمدم رو از فروشگاه آوردن و برام چیدن ( اول آبان ۸۵) اون موقع بود که بابایی و بابابزرگ فهمیدن که آقای فروشنده طبق معمول یادش رفته میله و طبقه اضافی کمد رو روش بذاره برای همین بابایی و بابابزرگ گفتن که ما از پول شما ۶۰ تاش رو نگه میداریم هروقت اومدین کار رو انجام دادین بهتون میدیم .

تخت من

خلاصه که امروز کمد لباسهای من چیده شد . مامانی و بابایی همه لباسام رو مث آدم بزرگا به چوب لباسی زدن و آویزون کردن . تازشم دل مامانی و بابایی بسوزه که من کمد دارم و اونا کمد ندارن