نی نی بلاگ

Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker

» من پنج ماهه شدم ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام 

اینم خنده پنج ماهگی !!!

 

من دیروز پنج ماهه شدم 

 

وزن من : ۷.۸۰۰ کیلوگرم

قد من : ۶۳ سانتی متر

دور سرم :۴۲ سانتی متر

 

 

***

دیگه اسباب بازیهام رو میشناسم و باهاشون بازی میکنم

 

رادین و قطار موزیكال

 

این خرسی منه که همیشه باهاش کشتی میگیرم

 

رادین و خرسی

 

مامانی و مامانجی میگن : بچه خوابش قشنگه !!!

اینطور نیس ؟! 

 

رادین . خواب . پنكه

 

میدونید زیر پنکه خوابیدن خیلی میچسپه !!! منکه جلوی پنکه مست میشم .

میبینید پنکم هم مثل خودم کوچولوه !!!

 

من جدیدنا اگه حواسم نباشه تنهائی میشینم

وقتی میفهمم که نشستم میافتم زمین

رادین نشسته !!!

 

تا مامانی غافل میشه از کریر میام بیرون 

 

رادین از كریر میاد بیرون

***

مامانی و باباهی امروز از صبح دارن اثاثیه خونه رو کارتن میکنن خوب دیگه یه ماهه دیگه میریم سر خونه زندگی خودمون و من میتونم برم توی حیاط دوچرخه سواری

خاله نیوشا م از آمریکا اومدش دیدنمون و کلی لباسای قشنگ برای من آورد مرسی خاله نیوشا !!!

دیشب هم تفلد خاله نیوشا بودش منم رفتم تفلد

روزا وقتی حوصله ام سر میره یهویی شروع میکنم به حرف زدن و وقتی هم میخوام بخوابم برای خودم لالایی میحونم کلا بچه خودکفایی هستم

قرار شده از این به بعد کم کم خوردن حریره بادوم رو با روزی یه قاشق تا سقف یه پیاله شروع کنم ٬ بعدشم قراره سوپ ماهیچه با هویج و رشته فرنگی و برنج بخورم . عصرها هم باید شیر بخورم .

هفته پیش عروسی خاله مهسا بودش ٬ منو که نبردن بی انصافا تازه خاله مهسا بدون اینکه منو ببینه رفتش شیراز ٬ آخه چه جوری دلت اومد بدون اینکه منو ببینی بری !؟! حالا وایسا دختردار که شدی به دخترت محل نمیذارم

راستی در آستانه تفلد ۵ ماهگی من پرسپولیس ثابت کرد که سرور استقلاله

( به این میگن استفاده ابزاری   )


نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸۶ و ساعت 18:20 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» ما خونه دار شدیم ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام

 

 

میدونید خوب شما حق دارید ولی مشکل اصلی اینه که من اصلا خونه نیستم که بخوام آپدیت کنم چون وقتی مامانیم میره سرکار منو میذاره پیش مامان زری . خوب اگه من یهویی جلوی مامان زری پاشم و برم بشینم جلوی کامپیوتر دایی پژمان میفهمه که من آدم بزرگی هستم برا همینه که وقت نکردم آپدیت کنم

 

****

از روز ۹ اردیبهشت روزا شیرم رو توی شیشه میخورم

 

دیگه مجبورم شیشه بخورم

 

از اواسط اردیبهشت اجسام رو با دست میگیرم قشنگ 

 

رادین وزنه بردار

 

وقتی باباهی باهام بازی میكنه غش غش خنده سر میدم ( ۱۴ اردیبهشت )

 

بابا و رادین در حال غش غش

 

پشه ها زیاد شدن مجبور شدم برم توی پشه بند

 

وای اینجا چه تنگه !!!

 

از ۷ اردیبهشت رفتم کلاس رانندگی

 

رادین راننده

 

****

راستی ما خونه دار شدیم

۱۲ اردیبهشت ساعت ۱۲ شب خونه قولنامه کردیم .

خونمون اینقده قشنگه تازه حیاط هم داره که توش برم دوچرخه سواری

****

روز ۹ اردیبهشت رفتم واکسن زدم خیلی آقایی کردم و اصلا گریه نکردم

 

این سری هم که رفتم پیش آقای دکتر جلالیان چکاب :

وزنم : ۶.۳۰۰ کیلوگرم

قدم :۶۱ سانتی متر

بودش .

 

 

تازگی ها یاد گرفتم ملچ و ملچ میکنم .

 


نوشته شده در پنج شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 11:19 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من چهار ماهه میشوم ... ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

میدونم که فاصله این پست و پست قبلی خیلی زیاد شد ٬ آخه میدونید دقیقا زمانیکه میخواستم پست جدیدم رو بنویسم عموی بزرگ بابا یی از دنیا رفت و ما کوله بار سفر رو بستیم و به کرمان رفتیم .

فکر کنم نگفته بودم که من اصالتا کرمانی هستم و تمام فامیلهای بابا ییم هم کرمان زندگی میکنن .

به هر حال عذر من رو بپذیرید که اینبار خیلی تاخیر داشتم

 

***

 

و اینک اخبار این ماه :

۲۱ فروردین از این روز رسما داریم دنبال خونه میگردیم تا بابایی و مامانی بخرن و خونه دار شیم . هنوز که چیزی پسند نکردیم

من در حال نوشتم وبلاگم

۲۲ فروردین من چون مرد بزرگی شدم از این شب به بعد توی تخت خودم ٬ توی اتاقم میخوابم . اصلا هم نمیترسم . شبا از ساعت ۱۲ میخوابم صبح ساعت ۷ بیدار میشم شی شیری میخورم و دوباره میخوابم تا ۱۰-۱۱ . البته اگه نصفه شب بهم شیر بدن توی خواب میخورم و دست رد بهش نمیزنم .

من خندون توی تخت در اولین شب اقامت

        مامانی برا اینکه احیانا اگه بیدار شدم صدام رو زودی بشنوه همون تاکی واکی که خاله نیوشا برام از آمریکا فرستاده بود میذاره بالای سرم . اینجوری حتی صدای نفسهام رو هم میتونه بشنوه .

۲۳ فروردین  به اولین عروسی عمرم رفتم . مامانی اولش میخواست برا اینکه خسته نشم منو نبره ولی مادر جونم از مامانی خواست منو بیاره . منم مثل یه آقای گل روی میز دراز کشیده بودم و رقصیدن خانوما رو نگاه میکردم . و موز و شیرینی میخوردم

من و بابام داریم میریم عروسی

        فقط آخر مجلس یه خرابکاری بزرگ کردم( از نوع ناجورش ) که به یه حموم نیاز داشتم .این قیافه مامانیه در اون لحظه

من بعد یه خرابكاری ناجور

۲۶ فروردین  همونطور که در بالا هم گفتم عموی باباهی از دنیا رفت و ما رفتیم کرمان . این اولین مسافرت من با قطار بودش . مثل همیشه من مثل یه آقای گل اصلا مامانیم رو اذیت نکردم و توی کرمان زبانزد شده بودم .

من و دو تا از هم سنام توی كرمان

      تازه توی قطار هم برای خودم یه بلیط داشتم و روی تخت خودم در طبقه دوم خوابیدم .

من و تختم توی قطار

۱ اردیبهشت  دیگه آقو نمیگم و این برای مامانی و باباهی خیلی عجیبه  به جای آقو از یکسری اصوات کش دار برای صحبت کردن استفاده میکنم و وقتی باباهی و مامانی به من توجه نکنن اینقدر آواز میخونم تا بیان بالای سرم ٬ انوقت براشون یه قش قش خنده سر میدم تا دیگه دلشون نیاد از بالای سرم بلند شن

۴ اردیبهشت  این روز من آب هندونه رو تجربه کردم و خیلی خوشم اومدش .

۵ اردیبهشت از بس که من شیرینم یه جونور ناجنس نتونسته طاقت بیاره و صورت من رو به این روز در آورده

 از بس كه من شیرینم

***

 سه شنبه هفته دیگه من چهار ماهه میشم و این معناش اینه که مامانیم باید بره سرکار . من دیگه توی دل مامانیم نیستم ولی فهمیدم که هروقت مامانیم یاد این قضیه میافته بغضش میگیره . چند روز پیش به من میگفت کاشکی میشد میذاشتمت توی دلم تا با خودم ببرمت سرکار .

من میدونم مامانیم دلش برای من تنگ میشه وقتی بره سرکار ولی چه میشه کرد

قانون مرخصی شش ماه آخرشم تصویب نشد که نشد

ای داد از این زمونه 

حالا نی نی هایی که مامانتون هنو پیشتونه و مرخصیش تموم نشده فدر این روزاتون رو بدونین


نوشته شده در پنج شنبه ۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۶ و ساعت 11:04 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» سه ماهگی من و دوازده بدر ... ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

من سه ماهه شدم چون دیگه باباهی و مامانی رو میخندونم

من . باباهی و مامانی

وقتی شیر میخورم مست میکنم

من مستم ساقیا باده بده

همچین شصتم رو میخورم که همه گشنشون میشه

شصت من الان سی و نه شده

کافیه مامانی غافل بشه اونوقت منو اونجایی که گذاشته پیدا نمیکنه

من راه میرم

دیگه ترجیح میدم بشینم به جای خوابیدن

میشینم

به جای سیزده بدر میرم دوازده بدر

دوازده بدر و شكوفه ها

***

روز یازدهم سالگرد باباهی بابا پیام بودش دسته جمعی رفتیم بهشت زهرا و باباهی پسرش رو به بابا بزرگ نشون داد میدونم که بابا احمد منو از اون بالای ابرا دیدش .

روز دوازدهم دسته جمعی با خاله و دخترخاله های باباهی و مامان بزرگ و عمو پیمان اینا و مامان و باباهی مامانیم رفتیم یه باغ توی شهریار خیلی خوش گذشت

سیزده بدر امسال رو با مامان و بابا و مامان زری و بابا رضا رفتیم پارک پردیسان ٬ درحالیکه بارون بشدت میبارید و هممون خیس شده بودیم . هرچی باشه بارون رو هم باید تجربه کنم دیگه .

رفتیم دکتر برا چکاب ماهیانه

وزن من توی این ماه ۵.۷۰۰ گرم

و قد من ۵۸ سانتی متر بود .


نوشته شده در یكشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 15:47 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» سال نو مبارک ... ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام به همه دوستای گلم

سال نو به همتون مبارک  امیدوارم سال خوبی داشته باشید

خنده اول سال 86

خانواده به من میگن علیمردان خان مثل بابایی حالا چرا ؟! خوب نگا كنین

علیمردان خان

اینم عكس من و خواهر دوقلوم نیلوفر

من و نیلوفر

خوب من پسرم دیگه ٬ نگا كنین رفتم رو درخت 

من گیلاسم !!!

رادین فوتبالیست

به كفشام دقت كنین !!!

چهارشنبه سوری باباهی منو از روی آتیش پروند زردی من رو به آتیش تحویل دادو از آتیش سرخی تحویل گرفت .

برای تحویل سال  من کلی خوابم میومد همش سرم میافتاد و ایستاده میخوابیدم ولی باباهی و مامانی کلی زحمت کشیدن و منو بیدار نگه داشتن که اولین سال تحویل سه نفرمون رو بیدار بمونم  بعد از سال تخویل بابایی به من و مامانی دشت اول سال دادش .

بعدش هم رفتیم خونه مادرجون و مادر جون بهم یه تاب عیدی داد و عمو و زن عمو جون هم بهم یه ساعت دیواری قشنگ و یه قاب عکس هدیه دادن . بعد از اون رفتیم خونه مامان زری و بابا رضا و از اونها یه کارت پستال قشنگ به همراه بیست هزار تومان پول عیدی گرفتم . دایی پژمان هم یه پتو برای نوجوانیم بهم داد .

و یه شیرینكاری كه از روز دوم سال ۱۳۸۶ یاد گرفتم :

دیگه وقتی مامانی یا بابایی زیر بازوم رو نگه میدارن میشینم و پا میشم


نوشته شده در شنبه ۰۴ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت 14:33 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» اولین ۴شنبه سوری من ... عمومی ,

: چهارشنبه 20 تیر 1386 :

سلام سلام

 

 

امروز چهارشنبه سوریه اولین چهارشنبه سوریه من حالا توی پی نوشت از خاطره چهارشنبه سوریم براتون مینویسم 

هی به باباهی گفتم برام نارنجك بخر میخوام نارنجك بندازم گفتش نه عزیزم اونا خطرناكه . حالا قرار شده عصر بره برام از ترقه های بی خطر بخره تا بلایی سرم نیاد .

قابل توجه همه دوست جونای عزیزم  یه وقت از ترقه های غیر استاندارد استفاده نكنیدها اونوقت شب عید و آجیل و شیرینی  و شكلات و .... از همه مهمتر عیدی ها رو از دست میدین خدای نكرده و اونوقت ممكنه همه عید رو مجبور باشین توی بیمارستان بمونین ( اینم پیام اخلاقی این پست بودش )

****

كارهایی كه من توی این مدت یاد گرفتم یا شاید مامانیم یاد گرفت : 

            ۱۲ اسفندماه  مامانیم كشف كرد كه من با آهنگ لالاییه گوگوش و رضا صادقی ساعتها میخوابم البته اگه گشنه ام نباشه . برا همین از این روز به بعد این دو آهنگ توی خونه ما قطع نمیشه تازه مامانی این دوتا آهنگ رو توی گوشی موبایلشم ریخته تا بیرون هم ازشون استفاده كنه I don't know( پیرو ضرب المثل معروف كه میگه بچه خوابش قشنگه )

            ۱۵ اسفندماه  بالاخره مامانی بعد یكهفته تلاش موفق شد كه واكسن منو بزنه و این به این خاطر بودش كه مامانی یكهفته تمام میرفت مركز بهداشت محلمون و چون مسئولش نمیومد سركار موفق نمیشد . به من واكسنهای ب ث ژ ٬ فلج اطفال و هپاتیت نوبت دوم رو زدند و بعدش من چنان جیغی سر خانوم پرستار زدم تا بار آخرش باشه كه مامانم رو سركار بذاره 

           ۱۶ اسفندماه  مامانیم كشف كرد من به عروسك كوكی موزیكدارم علاقه مندم . هروقت كه اون رو كوك میكنه و بالای سرم میذاره من ساعتها باهاش اختلات میكنم به قسمتی از اختلات ما توجه كنید : ( آقووووووووووووووو خنده آخخخخخخخخخخخ خنده و ..... )

من و عروسك كوكی

           ۲۰ اسفند ماه  برای اولین بار رفتم فروشگاه و یك بسته شكلات رادین فندقی خریدم .

تا حالا طعم بستنی زعفرونی نونی ٬ آب هلو و انبه ٬ آب جوشیده - عرق نعناع و نبات و آب خالی رو غیر از شیر تجربه كردم . اصلا شیشه و پستونك رو دوس ندارم 

یك هفته اس كه آب دهنم راه میافته و مرتب دستم رو كامل میكنم توی دهنم  بهم شك كردند كه درحال دندون درآوردن باشم  خوب میخوام چلوكباب خوردن رو شروع كنم .

 

دستام رو میخورم !!!!

 

یه ماهیه شبا خوب میخوابم و صبح ساعت شش بیدار میشم و صبحانه میخورم  به قول بابا رضا كارمند كوچولوام دیگه ( البته دیشب كه مامانی این خبر رو به مامان زری داد تا الی صبح بیدار بودم  )

 

****

بلاهایی كه تاحالا سرم اومده :  

         ۳ اسفندماه  توی ماشین با بابایی و مامانی داشتیم میرفتیم كه یهو ترمز ..... من ولو شدم از توی كریر بین دوتا صندلی 

         ۸ اسفندماه  توی كریر خوابیده بودم كه مامانی اومد بغلم كنه ٬ سرم خورد به میز شیشه ای آشپزخونه 

       ۲۲ اسفندماه  مامانی میخواست ناخونام رو بگیره تا اینقدر خودم رو خط خطی نكنم اشتباها از ته گرفت بعدش خون اومد 

                                    این پست رو سه بار نوشتم چون دوبار پریدش

 

از خاله دریا درخواست میكنم اون آهنگ رو از روی وبلاگش ورداره چون همیشه هنگ میكنه و باعث میشه صفحات اكسپلو.... بسته شه

 

من و صهبا دختر عموم


نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 14:46 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» مامان گلی تولدت مبارک ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

سلام به همه دوستای نی نی و مامان باباهای گلشون:

امروز اینجا قراره مثل وبلاگ خاله بهاره باشه.

پس همه سوووووووت سووووووووت دست دست. بیاین وسط.

نی نی پسرا باباكرم برقصن . نی نی دخترا عربی ( نه وطن پرست باشیم . كرشمه برقصن)

فقط مواظب باشین پوشكتون پس نده !!!!

دهه چراغها رو چرا خاموش كردین؟ یعنی جیش بوس لا لا؟

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه فهمیدم . قراره تانگو برقصیم . اما من كه هنوز حتی نمیتونم تو رورؤك بشینم.

آخه میدونین امروز تولد مامانی گلمه كه از همه مامانی های دنیا بهتره.

حالا بفرمایین یه کیک خوشمزه :

هر چند یه خورده از مامان باباهی ناراحتم . آخه دیشب منو گذاشتن پیش مامان زری وخودشون دوتایی مادام موسیو رفتن رستوران آینه ونك .

آخه بگو دفعه قبلی كه 3 تایی رفتیم مگه من نق نق كردم كه این دفعه منو نبردین. تازشم من بازم چیزی نگفتم شما بجایی كه بهم جایزه بدین امروز بردین بهم واكسن زدین؟؟؟

منم بجاش امروز بعد از واكسن  كاری كردم كه كارگردان فیلم جیغ بهم پیشنهاد بازی تو فیلم جیغ4 رو داده.

حالا كه اینطوره من هم واسه تولدم با نی نی ها میرم كاپی چاپ شما ها رو نمیبرم.

راستی مامانی! باباهی چی برات خریده ؟

اما شوخی كردم این روز فرق داره منم با نیومدنم یه جوری تو تولدتون شریك بودم دیگه.

تازشم پس فردا قراره مامان بزرگی ها و بابا بزرگ و دایی و عمه و عمو و زن عمو و

دختر عموم كه واسه تولد اومدن پیشمون منم هستم.

پس بازم از اینجا داد میزنم مامان گلی تولدت مبارك.Flowers And Hearts


نوشته شده در سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 11:59 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من ۲ماهه شدم ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

خب شما راست میگین دیر آپدیت کردم ٬ آخه خسته بودم خب نگا کنین

میبینید چه خسته ام !!!

بعدشم اینکه فقط توی نی نی های بلاگر یه با معرفت بود که اونم مانی جونمه

من و مانی !!!

هی من گفتم الان نی نی ها میان !!! الان میان !!! خبری نشد که نشد

منم دیدم اینطوریه خوابیدم

من خوابم توی بازارچه !!! به كارتم توجه كنید !!!

البته یه مامان نی نی هم اومده بود که نی نی نداشت .

مامانی بهش گفت هیراد جون برنامه آینده هستش ؟!! یعنی چی نمیدونم

بازارچه خیریه طبق موعد مقرر برگزار شد و هرکی نیومد از دستش رفت

بهم گفتن که گزارش بازارچه رو توی بلاگ حامی خواهند نوشت .

****

همونطور که گفتم من دو ماهه شدم .

رز كجایی منم جك !(این یك قسمت از فیلمنامه تایتانیك بودش !)

اما توی این ده روز اخیر که آپدیت نکرده بودم شیرینکاری های زیر رو انجام دادم :

۲۳ بهمنماه : دیگه از این روز عکسای مامانی و باباهی رو روی دیوار مامان زری اینا شناختم و   بهشون لبخند زدم .

۲۵ بهمن ماه : وقتی دیگران باهام حرف میزنن با آقو و آقخخخخخخخخ جوابشون رو میدم .

۳۰ بهمن ماه : وقتی خودم رو توی آینه دیدم اولش حسودیم شد چونکه مامانی یه نی نیه دیگه رو بغل کرده بود ولی بهدش فهمیدم که اون نی نی هه خودمم .

****

هفته پیش دوست خوبم شقایق خانم گل بدنیا اومد .

نی نیه خاله دریا رو میگم .

وزنش :۳۵۰۰ گرم

قدش : ۵۰ سانتی متر

دنیا اومدنت رو تبریک میگم خانم گل

****

امروز روز ۱۰ اسفندماه با مامانی و باباهی رفتیم پیش آقای دکتر جلالیان

وزنم شده : ۴۹۰۰ گرم

و

قدم : ۵۵ سانتی متر

فعلا خدافظ 


نوشته شده در جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۸۵ و ساعت 01:37 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» بازارچه خیریه ۳و۴ اسفندماه ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

سلام به دوستای گلم و به مامان باباهی هاشون

اینبار نیومدم از شیرین کاری هام بگم  فقط اومدم خبر یک بازارچه خیریه و یه قرار وبلاگی با دو منظور رو به همگی بدم :

۱- دیدار از دوستان وبلاگی

۲- جمع آوری کمکهای انسان دوستانه به سه طریق :

                 الف - خریداری محصولات بازارچه خیریه

                 ب - جمع آوری هدایا شامل لباس و اسباب بازی جهت هدیه به کودکان بی بضاعت

                 پ - جمع آوری کمکهای نقدی

که شما دوستان همیشگی میتونید بصورت دلخواه این کمکها رو به غرفه وبلاگ نویسان تحویل دهید و یا اینکه فقط به منظور شماره ۱ به بازارچه بیاین که به هر منظوری بیاین نیک و پسندیده است .

بازارچه روزای ۳و۴ اسفند هستش اما قرار وبلاگی ما جمعه ۴ اسفند از ساعت ۱۴:۰۰ دم غرفه آلوچه (حامی بلاگ) هست كه میدونم همتون میاین . اینم آدرس:

بزرگراه چمران، ورودی آتی ساز، خیابان نورالهی،خیابان سوری، خیریه فاطمه الزهرا

كروكی

***

این عکس نی نی هاییه که سال گذشته در بازارچه شرکت کردند

 

نی نی ها

عروسكها و بادكنكها

عروسكها و بادكنكها

و اینهم هدایایی كه برای عیدی دادن به بچه های بی بضاعت جمع آوری شده

این هدیه ها میتونه لباس یا اسباب بازی های نو باشه !!!!

همه دوست جونایی كه میان به ما خبر بدن و لطف كنن توی وبلاگاشون خبر بازارچه و قرار وبلاگی رو اعلام كنن .

منم حتما برای قرار وبلاگی اونجا هستم و دوست دارم همه دوست جونام رو ببینم میدونم كه مامان و باباهی ها به حرفای دوست جونام گوش میكنن و اگه بچه های خوبی باشن برای بازارچه میآرنشون . پس دوست جونای من حرف مامانی و باباهی هاتون رو خوب گوش كنین

به امید دیدار

در پناه خداوند یكتا


نوشته شده در جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:26 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» ۴۳روزگی هم رسید ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

روز جمعه ۲۰ بهمنماه ۸۵ من چهل روزم شد و مامانی من رو بردش حموم و آب چله روی سرم ریخت و آرزو کرد برام که یه پسر خوب ٬ سالم و صالح باشم . آرزو کرد که درسخون باشم و حرفای مامانی و باباییم رو خوب خوب گوش کنم .

همیشه مامان زری به مامانی میگفت : از قدیم گفتن بچه رو ۴۰ روز نگه دار خودش رو جا میکنه !!!حالا مامانی حرفای مامان زری رو میفهمه چون من وقتی مامانی بغلم میکنه براش میخندم نیگا کنین .

من بلدم بخندم

اینم یه عكس بچه مثبتی از موقعی كه من خوابم

من وقتی خوابم بچه مثبتم ~!~

میدونید چیه من فقط موقعی كه خوابم آروم وایمیسم تا ازم عكس بگیرن . خصوصا اینكه جدیدا دوربین رو شناختم تا دوربین رو میبینم هیجان زده میشم . دوربین هم كه دیجیتاله برا همین وقتی من حركت میكنم عكس تار میشه

در ضمن بازارچه پیام امید در روزهای سوم و چهارم اسفندماه برقراره كه هدفش كمك به خانواده های بی بضاعته !!! در همین راستا بلاگرها هم اونجا یه غرفه قروش لواشك و آلوچه دارن . تمامی اطلاعات تكمیلی رو میتونید توی وبلاگ بابایی و مامانی بخونید . حتما بیاین كه منم میام میخوام همتون رو ببینم .


نوشته شده در دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:09 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» یک ماه من تموم شد ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

من یكماهه شدم

اولین عكس ماه دوم من

دیروز یعنی صبح دهم بهمن هشتاد و پنج مصادف با صبح عاشورای حسینی و دومین سالروز عقد مامانی و باباهی دقیقا من یكماهم تمام  شد . اول نمیخواستم تبریک بگم به خاطر عذاداری، اما شنیدم که عاشورا هم یه جورایی روز عشقه . همین شد که تبریکمم میگم. مامانی باباهی مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارکه.اگرم دیدین چند روز نبودم واسه این بود که یه هفته ای سمت خونه مادرجون میرفتیم هیئت و جاتون خالی کلی عزاداری میکردیم .

 امروز منو واسه چکاب ماهیانه بردن پیش دکتر جلالی وزنم شده ۳ کیلو و هفتصد و پنجاه گرم ،به قول دکتر تقریبا روزی ۵۰ گرم رشد کردم که این عالیه  . قدم هم از عرض تشكم بیشتر شده دکتر گفت ۵ سانت قد کشیدم یعنی شدم ۵۲ سانت که اینم خوب بوده .
دیگه گردنم رو نسبتا نگه میدارم و وقتی مامانی به شكم منو میخوابونه دستام رو ستون میكنم و سرم رو بلند میكنم .

الان دیگه خوب شیرم رو میخورم . یه موقع هایی برای غذا دست و پام میلرزه و به قول مامان كولی بازیی راه میندازم كه بیا و ببین .

دیروز مامان زری جغجغه ام رو بست به كریرم و من یاد گرفتم كه با مشت بزنم بهش تا صدا بده .

كم و بیش مامان و بابا و مادربزرگا و بابا بزرگ رو میشناسم .

زن عمو جونم رو یه جوری نگا میكنم كه كم كم داره احساس میكنه قراره صاحب یه دختر دیگه بشه تا من دامادش بشم .

موهای صورتم ۹۹ درصدش ریخته و من سفید مفید شدم .

اینم از كارایی كه توی یكماهگی كردم . هنوز به سنی نرسیدم كه شیرین كاری كنم اون موقع حتما  براتون تعریف میكنم .

نوشته شده در پنج شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 13:25 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من دیشب با باباهی رفتم هیئت ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

یه خبر خیلی خوب

روز جمعه هستی جونم هم سرزده بدنیا اومد

یه سئوال برام پیش اومده ؟!!! همه دخترا سرزده میان

وزنش ۲.۹۵۰ و قدش ۵۲ سانتی متر ه !!!

همینجا اومدنش رو تبریک میگم

****

من دیشب با باباهی رفتم هیات سینه زنی

من و باباهی و علم

اینم عكس تكی خودم

***

داره یه ماه میشه كه من پا به زندگی باباهی و مامانی گذاشتم . توی این یه ماهه بنده خدا مامانی یه شب آزگار راحت نخوابیده چون من نذاشتم . 

شبا توی خواب یا غر غر میكنم یا مشغول ساخت انرژی هسته ای هستم  یا گریه میكنم و شیر میخوام . روزها هم كه مامانی میخواد كم خوابی شبش رو جبران كنه معمولا نیم ساعتی یه بار بیدار میشم . چونكه من دوست دارم همه بیدار باشن و من خواب باشم و همچنین لوسترها و تلویزیون و احیانا DVD هم روشن باشه .

خلاصه كه وضع زندگی خانواده اینه


نوشته شده در یكشنبه ۰۸ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 12:43 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» یه عکس دخترکش با موهای خروسی ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

ببینید موهای خروسی منو !!!

با یه خنده دختر كش

موهام خروسیه !!!

من شبا توی خواب راه میرم جدیدنا !!!

خواب

 خدمت همه دوست جونا بگم خبر دنیا اومدن شرمینه جونم رو خاله نیلو دادش !!


نوشته شده در یكشنبه ۰۱ بهمن ۱۳۸۵ و ساعت 14:58 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» ۲تا خبر جدید ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

سلام سلام

اول یه خبر تقریبا داغ بدم

و اون خبر اینه که دوست جونم شرمینه خانوم امروز سه شنبه ۲۶ دیماه اول صبح  با عجله و سرزده پا به زمین گذاشتن . با عجله به این خاطر که قرار بود چند روز دیگه بیادش .

وزنش ۳۱۰۰ و قدش ۴۹ سانتی متره !!!

از من رستم تره !!! حالا شرمینه جون تو که از من زورت زیادتره یه وقت منو نزنی ها !!!!

***

حالا یه خبر هم از خودم بدم و اون اینکه دیروز دوشنبه ۲۵ دیماه ساعت ۹ مامانی و باباهی و مادر جون و مامان زری و من رفتیم بیمارستان میلاد . من خواب بودم تا ساعت یازده آخه شب قبلش تا صبح نخوابیده بودم . لابد هیجان داشتم دیگه !!!! برا همین تا ۱۱ خواب بودم .

یهویی دیدم سردم شد . بلند شدم دیدم بعله !!! توی اتاق عمل هستم و نه خبری از مامانی هست نه باباهی . فقط یه خانوم پرستار از اونایی که توی بیمارستان وقتی دنیا اومدم بودش و یه آقای دکتر که بعدا شنیدم مامانی به دیگران داشت میگفت دکتره اصلا شبیه دکترا نبودش بیشتر شبیه آمپول زنا بود . خلاصه دست و پای من رو بستن به تخت و همون کاریو کردن که آدم بزرگا بهش میگن ختنه !!!!

من چون پسر شجاعی بودم نفر اول رفتم توی اتاق عمل بعدشم اصلا بخاطر ختنه گریه نکردم چون سردم شده بود گریه کردم ولی مادرجون پشت در اتاق داشت گریه میکرد . بعد از عمل مامانی اومد منو تحویل گرفت چون خیلی گریه کرده بودم گلوم خشک شده بود برا همین به من شیر داد و من ساکت شدم .

الانم حالم خوبه نگا کنین

راستی عکسای قبلیو امروز دیدم که نشون نمیده اگه این ادامه داشته باشه عکسا رو مجبورم توی یه سایت دیگه آپلود کنم . خاله دریا هم اگه دید این قضیه ادامه داره باید عکساشو از اول یه جای دیگه آپلود کنه چون مثل اینکه این سایته پولشو نداده درش رو تخته کردن .


نوشته شده در سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۵ و ساعت 21:45 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» چند تا عکس جدید ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

شما بگین چند سالتون بود چمشك زدن رو یاد گرفتین

چمشك

من دیشب بلال خوردم واسه همین تا صبح اذان گفتم

بلال

اینم یه خنده كه دل همتون رو ببره

خنده

راستی یادم رفت كه بگم بهتون من رسما یكشنبه ۱۶دیماه جزء شهروندهای ایرانی شدم و شناسنامه دار و روز سه شنبه ۱۹ دیماه هم باباهی رفت سازمان تامین اجتماعی و برام دفترچه گرفت .  

میگم اگه از عكسام باور نكردید من آدم بزرگم باید بگم آخر پاییز مامورای سرشماری اومدن در خونه و منو نشمردن چون ده روز مونده بود بیام در نتیجه من جوجه نبودم كه منو آخر پاییز بشمرن


نوشته شده در شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵ و ساعت 19:26 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من نافم دیشب افتاد ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

یه خبر مهم !!!

من دیشب از آدم فضایی بودن دراومدم چونکه نافم دیشب افتاد .

الان اینقده راحتم که حد نداره

راحت شکمم رو تکون میدم بدون ترس از اینکه نافم به جایی گیر کنه و درد بگیره

هورااااااااااااااا

***

دیشب مجلس اسم گذاری من بود

بزرگترای فامیل دور هم جمع شدن و کاچی خوردن

عمو منوچهر ( عموی بزرگ مامانی ) توی گوش من اذان گفت

و نام بزرگ علی رو توی گوشم خوند


نوشته شده در دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۵ و ساعت 14:20 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» منم مثل آدم بزرگا رفتم حموم ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

منم مثل آدم بزرگا روز چهارشنبه 13 دیماه رفتم حموم

البته مثل مثل آدم بزرگا نه ها!!! مامان زری منو برد حموم منم كه آب دوست اصلا صدام در نیومد همینجوری بی صدا آب بازی كردم . مامان بزرگی زیر سرم رو گرفته بود منم روی آب خوابیده بودم !! خوب هرچی باشه یه پا شناگرم .

رادین شناگر

میبینید رو آب خوابیدم !!!

خوب وقتی از حموم اومدم بیرون گریه كردم چونكه سردم بود منم كه كلی سرماییم !!

راستی یه چیزی هیچكدوم از لباسایی كه اینجا برام خریده بودن اندازم نبود از بس كه من كوچولوام . فقط لباسایی كه خاله نیوشا برام از آمریكا فرستاده بود اندازم بودن .

دارم موبایل حرف میزنما !!!

از بس كه من كوچولوام !!!!


نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵ و ساعت 14:50 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» سلام. من اومدم سر فرصت ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

همونجور که متوجه شدین من بالاخره بدنیا اومدم

دقیقا ساعت ۱۰ روز ۱۰ ماه ۱۰ سال ۱۳۸۵

فقط امیدوارم نمره هام ناپلئونی نشه !!!

وقتی بدینا اومدم همچین داد و بیدادی راه انداختم که این دیناییا بفهمن من ازشون نمیترسم . مامانی صداش از پشت پرده میومد یه آقایی هم دوربین دسش بود و گاهی از من و گاهی از مامانی فیلم میگرفت .

آقای دکتر شکیبا میگفت به مامانی نگران نباش دنیا اومد و مامانی بهش میگفت پس چرا گریه نمیکنه . آقای دکتر گفت وایسا گریه هم میکنه و اون موقع بود که من شروع کردم به داد و بیداد کردن که دینا بدونید که من دینا اومدم . اون آقایی که دوربین دسش بود به مامانی میگفت گریه نکن تو باید بخندی نباید گریه کنی .

بهدش خانوم پرستار عقبایی منو بغل کرد و من همون موقع دوتا دستم رو کردم توی دهنم آخه اینجوری خوب تمرکز میگیرم و من رو برد به مامانی نشون داد و من اون موقع بود که برای بار اول مامانی رو دیدم ...

وزن من : ۲۶۰۰ گرم

قد من : ۴۷ سانتی متر

همه واکسنام رو تا دوماهگی بیمارستان زد .

مدارک مامانی و باباهی و من رو بیمارستان گرفت تا روز شنبه خودشون برام شناسنامه بگیرن !

ما دیروز ساعت ۱۳:۳۰ روز ۱۱ دیماه ۱۳۸۵ با مامانی و باباهی و مامان زری ( مامان مامانی) اومدیم خونه و توی خونه مادرجون( مامان باباهی )  و عمه ملیکا منتظرمون بودن .

برامون اسفند دود کردن ٬ قرآن گرفتن و ببعی سر بریدن ( خودمونیما من دلم برای ببعیه سوخت !)

مادرجون برای نهار خورشت قیمه پخته بود و برای مامانی چون فقط باید مایعات میخورد سوپ و کاچی پخته بود . شب هم بابا رضا و دایی پژمان اومدن خونمون .

دیروز من از بیمارستان تا ساعت ۶ بعدازظهر خوابیدم . دیگه مامانی نگران شده بود برا همین زنگ زد اتاق نوزادان بیمارستان وگفت که باید چیکار کنم ؟!! اونا هم گفتن که لباساش رو سبک کنید و وادارش کنید که بیدار شه چونکه من کوچولو ام و ممکن بودش که از حال برم .

مامانی هم لباسای منو کم کرد عوضش منم تا صبح نذاشتم بخوابه خوب سردم بود و برا همین هر نیم ساعت گریه کردم و نذاشتم مامانی و بابایی و مامان زری بخوابه !!

خلاصه ساعت ۶ صبح بودش که مامان زری فهمید و لباس منو زیادتر کرد و پستونک رو گذاشتن دهنم و من دیگه خوابیدم تا ساعت ۹ .

اینم عکس امروز من

من دو روزمه !!!

راستی مامانی میگه بزودی توی وبلاگش با بابایی برای همه خاله های منتظر نی نی از تجربه -اش مینویسه .

مثل اینکه طولانی شد حالا بازم میام و براتون مینویسم .

فعلا خدافظ


نوشته شده در سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵ و ساعت 15:34 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» دیدین بالاخره منم به دنیا اومدم ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

شلام شلام .

بالاخره منم ساعت ۹:۳۰ امروز صبح به دنیا اومدم . اما خیلی خستم.

آخه مامانی و بابایی که خواب نداشتن دیشب نذاشتن منم بخوابم.

شنیده بودم وقتی من بدنیا میام مامانی خوابه و چشاش بستس ام چشاش باز بود و داشت حرف میزد. اخه بی حسی موضعی شده بود.

بعدشم که داشتن منو میبردن اطاق نی نی ها باباییو دیدم که دویید ازم عکس گرفت اما نتونستم خوب ببینمش که . آخه با دوربینش یه نوربالایی زد که من چمشامو بستم.

خلاصه امروز خیلیا رو دیدم مامان بزرگی ها و بابا بزرگی و دایی پژمان و یه سری فامیل. عمه ملیکا و بقیه هم بعد از ظهر میان.

فعلن اومدم عکسمو بذارم تا به روز ترین نی نی باشم.

راستییییییییییییییییییییییییییییییی

اگه گفتین اسمم چیه؟

اسم من رادین هستش RADIN

رادین یعنی رادمرد

تازه تمام حروف فامیلیم هم توشه

رادین درانی RADIN DORRANI

اینم عکسمه که بابایی ۵ دقیقه بعد از عمل گرفته

اول اینو ببینین چش نخورم

نی نی هنگام عمل

خوب حالا هم عكس خودمو ببینین

به دنیا اومدن رادین كوچولو

دیگه باید برم اطاقی كه مامانی بستریه

بعدشم برم نذارم دایی و بابایی پرستارو بزنن

آخه پرستاره محكم زد پشتم گریه منو درآورد.

این زیر هم ۲ تا عکس تر تمیز ترم رو براتون میذارم.

بوس بوس


نوشته شده در یكشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۵ و ساعت 13:12 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» همش ۳ روز مونده تا بیام ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

میبینید دیگه من چشم گذاشتم تا شماها قایم شید و من بیام بیرون و همتون رو ببینم

مامانی دیگه از امروز رسما نمیره سركار

خوب این مدت براش سخت بود كه بره ولی بخاطر اینكه من چهارماه كامل شیر بخورم تحمل كرد

حالا من اگه بچه خوش شانسی باشم این مجلس قانون شش ماه مرخصی رو زودتر تصویب

میكنه اونوقت من بجای چهارماه شش ماه شیر میخورم و زورم زیاد میشه

دقیقا یك شنبه قراره بیام اگه عجله نكنم و زودتر نیام

دیگه مامانی و باباهی طاقتشون طاق شده و روزشماری میكنن

باباهی هر شب كه میخواد بخوابه به مامانی میگه همش ... روز دیگه مونده .

خوب خوشحالن دیگه كه من میخوام بیام دیگه

به هر حال قول میدم كه فوری فوری اولین عكسم رو براتون بذارم تا ببینید كه من چقدر

خوشكلم

اینم عكس هفته سی و نهم

دیگه خدافظ تا بیام


نوشته شده در پنج شنبه ۰۷ دی ۱۳۸۵ و ساعت 12:30 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» هفته سیو هشتم ... بدوین ساکمو بستن ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

من در هفته سی و هشتم

دیشب مامانی از اونجایی كه همش نگرانه من یهو ناغافل بیام

ساكم رو بست

دلتون بسوزه اینقده توش وسایل گذاشته كه باباهی پیشنهاد داد

ساك رو بذاریم خونه و به جاش كمدم رو ببریم بیمارستان

آخه تصقیره مامانی نیستش كه اگه شمام جاش بودین وقتی

 هركی بهش میرسه میگه نكنه نی نی الان یهو ناغافل بیاد 

خوب نگران میشدین دیگه !!

نمیشدین

حالا جونم واستون بگه كه مامانی چیا برام گذاشته

۱- یه شیشه شیر

۲- یه جفت جوراب

۳- یه شورت سایز ۱

۴- ۳ تا پوشك كامل

۵- ۵ تا پوشك ناقص

۶- یه مشمای دكمه دار

۷ - یك عرقگیر ركابی

۸- یه سرهمی سفید شماره ۱

۹- یك پیرهن آستین دار

۱۰- یك شلوار

۱۱- یك سوئی شرت

۱۲- یك كلاه سایز ۱

۱۳- یك دستكش

۱۴- یه پتوی قنداق فرنگی

۱۵- یك بسته گوش پاكن

۱۶- یك بسته دستمال كاغذی

خوب حالا شما بگین چیزی كمه یا نه ؟!!!


نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 18:31 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» هفته سی و هفتم و هدایای خاله نیوشا ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

اینم از هفته سی و هفتم

توی این هفته من حسابی سنگین شدم جوری كه مامانی راه رفتن براش مشكل شده و

سركار رفتن براش اسباب زحمت . ولی خوب مساله اینه كه میخواد تا روز آخر بره سركار تا بتونه

چهار ماه مرخصی زایمان رو تمام و كمال بهم شیر بده تا من قوی بشم

میدونید منكه تو دل مامانی هستم همش میشنوم كه داره به خدا میگه كاش زودتر این قانون

افزایش مرخصی زایمان تصویب بشه تا من رو بتونه تا شش ماهگی شیر بده تا قویتر بشم میشه

شماها هم دعا كنین كه این اتفاق بیافته

خوب دیگه مامانی ناحارت نباش همش بیست روز دیگه مونده تا من بیام اونوقت تو دیگه راحت

میشی (  بین خودمون بمونه دارم گولش میزنم )

***

راستی خاله نیوشا زحمت كشیدن برای من از اون دوردورا ( اون ور دنیا ) هدیه های زیبایی فرستادن

هدیه های خاله نیوشا

***

چند شب پیش عمه ملیكا اومده بود اینجا و وبلاگ منو خونده بود و كلی خوشش اومده بود  

خوب دیگه من برم كه مامانی بتونه بخوابه

شب بخیر


نوشته شده در سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 00:13 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» من چه شکلیم؟ ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

مامان و بابا همش منتظرن ببینن که من چه شکلیم برا همین خاله نیوشا جونم یه آدرس بهم داد

تا بتونم توش قیافم رو به مامان و باباهی نشون بدم  .

حالا این قیافه منه توی هفته ۳۵ 

***

توی این مدت که باباهی و مامانی نی نی کلوب رو درست کردن خیلی خاله ها و عموهای زیادی پیدا کردم تازشم کلی دوستای نی نی همسن خودم پیدا کردم .

کلی هم دوست از طریق وبلاگم پیدا کردم مثل :

شرمینه جون

پرنیان جون

آرین کوچولو

نی نی خاله دریا

سینا و تینا جون

پرنیان ملوسک

صبا شازده کوچولو

هستی جون

و خیلی دوستای خوب دیگه که الان چون باباهی گشنشه باید برم سر میز ناهار

وگرنه منو میاد مثل یه بره تو دلی میخوره

راستی دوستای گلی که به من لینک دادن و منو شرمنده کردن لطفا بهم اطلاع بدن

تا منهم بهشون لینک بدم .


نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 14:14 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در یکشنبه 21 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» یه ضربه ناگهانی ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

دیشب ( پنج شنبه ۰۲/آذرماه) یهویی من کلم خورد به سقف

یکمی شوکه شده بودم آخه مامانی خورده بود زمین

برا همین تا نیم ساعت هیچ تکونی نخوردم

مامانی و بابایی کلی ترسیده بودن مامانی گریه میکرد

و بابایی سعی میکرد مامان رو آروم کنه

بعدش رسیدن بیمارستان

خانم پرستار مامانی رو معاینه کرد و صدای قلب منو گوش کرد

بعدش من شروع کردم به حرکت کردن و خیال مامانی و بابایی و خانم پرستار رو راحت کردم

***

بابایی هرشب خواب میبینه که من دارم میام توی این دنیا

انگاری کلی عجله داره که صدای گریه های من نذاره بخوابه

***

راستی بابایی و مامانی توی MYPARDIS  یه کلوب برای نی نی های بلاگر مثل من یه کلوب درست کردن که توش تجربیاتشون رو به اشتراک گذاشتن . از همه نی نی های عزیز بلاگر همینجا دعوت میکنم که عضو این کلوب بشن تا بتونیم یه جا جمع بشیم و راحتتر از احوال هم باخبر بشیم .

آدرس کلوب رو هم براتون میذارم :

نی نی کلوب


نوشته شده در جمعه ۰۳ آذر ۱۳۸۵ و ساعت 10:48 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [لینك مطلب]


» جشن سیسمونی و از این حرفها ... عمومی ,

: سه شنبه 19 تیر 1386 :

هفته پیش یعنی ۱۹ آبانماه مامانی و باباهی برای من جشن سیسمونی گرفتن

این جشن جشنیه که توش فامیلها رو دعوت میکنن که وسایل نی نی توی راه رو ببینن

و در ضمن اون یه جشن هم میگیرن و هر کس یه کادوی کوچولو برای نی نی توراه میآره .

خلاصه دردسرتون ندم

مامانی و باباهی بنده خدا کلی تدارک دیدن و روز قبلش تمام زیر و بالای خونه رو ریختن

بیرون و تمیز کردن و کلی میوه و شیرینی و سالاد الویه و ... تدارک دیدن ولی از ۵۰ نفر

و اندی مهمون فقط ۲۰ نفر اومدن .

حالا تصور کنید قیافه مامان و بابا چه شکلی شد .

البته حدود ۱۰ نفر از مهمونا بخاطر خاله باباهی که توی بیمارستان بستری شد نیومدن

ولی بقیه .....

 

یه موقع هایی من حس میکردم که مامانی بغض کرده بود ٬ منکه توی دلش بودم فهمیدم

که داشت توی دلش میگفت همینه آدم وقتی خواهر نداره تنها میمونه و خودش باید

مجلسش رو گرم کنه ...

کاشکی من یه خاله داشتم که مامانیم اینقده غصه نمیخورد


نوشته شده در شنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۵ و ساعت 08:52 توسط : رادین درانی


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ توسط : رادین درانی

نظر ها () || [ل